تبليغاتX
کان کفو توان

|کان گنج است و اسراری در آن کفو کفه ی ترازو است و نشان عدالت و توان راه و نیاز رسیدن به آن عدالت|

همراه یا همراه نمایان ؟؟؟

دعوت ما از راهدانان و همراهان این است که بيايند و در اين فلسفه ی بزرگ تفكر كنند

ما آتش خاکستر شده ی ایمانیم

 

راز بزرگيست راز دانايان

 

انسان درگو، گم آثار دروغ و جاويد اين جهان كه دگر نبايد شد.

 

 فرمانبرروايان را از بس غفلت زدن زانوى كرنش كه اين سر به هوا سجاده مان عرش خدا كنون بينش زمين است

 

ا ين زن زاينده چون مارا كه سر بر مهرش مينهيم آسان و با دست جانان ميدهيم اسرار جانان را آن احمق آن زیرك كه جهان را به دونان داد و تنديس جهالت را به محراب عدالت چون خون پاشيد

 

بركشيد در گوششان اين قهقهه تا بركشند اين بارشان اى خاك بر سر هايشان بجوشيد خروشيد بكوشيد در دل كوهى كه بود خلق ستبر هى هى بپاشيد اين خراب آبادكان ستمگر را.

 

 


  با سلام خدمت همه ی همراهان دانای طریقت دانایی

سوال اینجاست که کانگ فو توآ کاران امروز ایران تا چه حد به دلایل تمرین کونگ فو آگاهند ؟ و تا چه حد به فلسفه ی آن آشنا ؟

بر همه ی مربیان و راهدانان واجب است که در این مهم بکوشند و اگر خود در مبنای طریقت دانایی با نارساییهایی مواجه اند از راهدانان دیگر سوال کنند و یا از افراد آگاه و وفادار به فلسفه ی دانایان.

به دین پایه و در جهت آگاه نمودن هرچه بیشتر همراهان راهنمایی هایی زین پس در این وبلاگ قرار داده خواهد شد تا به امید حق همگان پی به حق فلسفه ی راستین توآ برند....


تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیاده     میروم     و     همرهان    سوارانند

همراهان هشیار باشید که شما در مقابل این نام و انسانها بسیار مسئولید. شما که نام همراه را برای خود برگزیده ای باید بدانی که انسانها چشم به عمل شما دوخته اند. مبادا که ما را غرور و خود ستایی در باتلاق تاریکی ها فرو برد !!! این بدانید که در این طریقت آنان که خادم ترینند خدا آدم و بالا ترینند در عالم روح. و آنان که اشغال وجود خود و دیگران کردند و خود را از دیگر انسانها جدا میدانند آن میشوند که در تعبیری از اشغال شایسته ی سخن نیست. ارزش هر انسان به عمل و اندیشه ی اوست چه بسیار دیدیم به اصطلاح راهدانانی که هنوز راه نیافته بودند و خیال دویدن داشتند و دست آخر خود و همراهانشان را به زمین کوفتند !! آنان در این طریقت چه کردند جز بی حرمت نمودن انسانها و تهمت و کوبش آنها و سوء استفاده از توان انسانها همانا که آنان حمال شالهای رنگینند و حاصلشان در این طریقت جز تخریب راه در مقابل چشمان ناآگاهان طریقت نبوده و نیست.

آنان که خود را در این راه پیشکسوت و راهدان خطاب می کنند بیایند در مقابل جوانان راستین شهر توآ و پاسخگوی سوالهای آنان باشند و بگویند که در مقابل مسئولیتی که دانایی در مقابلشان گذاشت چه کردند ؟ بیایند و بگویند که چگونه پیمانهایشان را با پدر و پیر طریقت شکستند ؟؟!!! بگویند برای نسل جوانی که سالها در معابد در اختیارشان بودند چه کمالاتی را ارائه نمودند ؟ آیا به آنان دانایی آموختند یا تنها مشت و لگدهائی که خود نیز نمیدانستند برای چه میزنند ؟! مسئولند وجدانهای آگاه طریقت که از اینچنین راهدان نماها در هر مکانی بخواهند حجت راهدانی شان چه بوده است و برای اندیشه ی دانایان چه میکنند ؟ چگونه راهدانان و راهبانانی هستند که در راه دیده نمیشوند ؟ و تنها تکرار مکررات مسئولیت آنهاست ؟ و این در شرایطی است که همراهان بسیار در این راه تشنه ی حقایق و سرگردانند. بگویند آیا این عناوین در فلسفه ی توآ وسیله ای برای سرگرمیشان بوده و یا مسئولیتی انسانی در قبال دیگر انسانها که به خاطر آن شب و روز نباید استراحت به خود راه داد ؟ آیا جوانان ما امروز به جای جوشش اندیشه هایشان سرگرم شالها و نشخوار بی درک گفته های پیشینند ؟ آیا هدف طریقت ما این بوده است ؟ سکون و آرامش و یا تحرک و بی آرامی و نبرد ؟ بر ما چه حکم شده ؟ و چه میکنیم ؟ خود قضاوت کنند آگاهان طریقت دانایان بر خویشتن.!!! آری بزرگترین لحظه ی حیات انسان وقتی است که خود مورد قضاوت است. آیا ما که اینک کت اب کتاب یگانگی را در دست داریم معنا و آرمان یگانگی انسانها را دریافته ایم ؟ بیایید امروز بیاندیشیم که فردا بسیار دیر است... .

درود بر پاسداران انسانیت

شهاب ابراهیمی

|+| نگارش شده توسط شهاب ابراهیمی در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:19 |
روان شناسی نبوغ

هشت راهبرد مورد استفاده ابرخلاقان

 

فاينمن، فيزيكدان معروف و نابغه، معتقد بود كه از طريق آموزش‌های مدرسه‌ای و دانشگاهی می‌توانيم به مردم ياد بدهيم كه همچون نوابغ بيانديشند.

 

ساليان سال، پژوهشگران بسياری كوشيده‌اند تا از طريق تحليل‌های آماری، نبوغ را مطالعه كرده و به كمك انبوهی از داده‌ها و اطلاعات، معمای نبوغ را روشن نمايند. هاولوك اليس، در سال 1904 طبق مطالعاتی كه روی نوابغ انجام داد، به اين نتيجه رسيد كه اكثر نوابغ پدرانی بالای 30 سال و مادرانی زير 25 سال داشته‌اند و عموما در كودكی، بيمار و رنجور بوده‌اند. پژوهشگران ديگری نيز مدعی بوده‌اند كه بسياری از نوابغ، يا مجرد بوده‌اند (همچون دكارت)، يا يتيم بوده‌اند (همچون ديكنز)، و يا مادر نداشته‌اند (همچون داروين). نهايت امر، انبوه داده‌ها و اطلاعات نيز چيزی را روشن نكرد. دانش‌پژوهان نيز كوشيدند تا ارتباط بين هوش و نبوغ را بسنجند. نتيجه اين بود كه هوش، نمي‌تواند به تنهايی موجب نبوغ گردد. ضريب هوشی (IQ) بسياری از فيزيكدانان به مراتب بالاتر از ريچارد فاينمن (برنده جايزه نوبل) است، در حاليكه او با ضريب هوشی حدود 122 نبوغی شگفت‌انگيز از خود نشان داد. نابغه كسی نيست كه در آزمون‌های دانشگاهی رتبه‌ی اول را كسب مي‌كند، يا ضريب هوشی فوق‌العاده بالايی دارد. بعد از مطالعات روانشناسی جوی گولفورد (در دهه 1960)، كه به‌خاطر رويكرد علمی خود به خلاقيت معروف شده است، روانشناسان به اين نتيجه رسيدند كه خلاقيت و هوش ماهيت‌های متـفاوتی دارند. انسان می تواند بـسيار بـاهوش باشـد ولی خـلاق نباشد و به‌عكس می تواند بسيار خلاق باشد ولی چندان باهوش نباشد.

 

اكثر افراد نسبتا باهوش می‌توانند پاسخ متعارف يك مسأله يا سوال را بيابند. مثلاً اگر از ما بپرسند "نصف 13 چقدر مي‌شود؟"، اكثرمان بی‌درنگ پاسخ می‌دهيم شش‌ونيم. شما هم احتمالا چند ثانيه‌ای ذهنتان معطوف به محاسبه جواب شد و بعد باز به متن بازگشته‌ايد.

 

تفكر آفرينشگر در برابر تفكر بازآفرين

 

عموما ما به روش بازآفرينی ـ يعنی برمبنای مسایل مشابهی كه در گذشته با آن‌ها مواجه شده‌ايم ـ تفكر می كنيم. زمانی كه با مسأله‌ای روبرو می شويم، آن را به قالبی مي‌بريم كه قبلا جواب داده است. از خود می ‌پرسيم: "برای حل اين مسأله، چه چيزی را قبلا در زندگی، تحصيل يا كار خود آموخته‌ام ؟، سپس به روشی تحليلی، مطمئن‌ترين روش را كه در تجربيات گذشته‌مان جواب داده است، انتخاب كرده و بقيه را حذف می ‌نماييم. آنگاه در چارچوبی كاملا مشخص به حل مسأله می ‌پردازيم. از آنجايی كه براساس تجربيات خـود، به درسـتی و منطـقی ‌بودن گـام‌های روش خـود مطـمئـنيم، مغرورانه به درستی نتيجه‌گيري‌مان نيز معتقديم. در مقابل، نوابغ به روشی آفرينشگرانه می ‌انديشند نه بازآفرين. آن‌ها وقتی با مسأله‌ای مواجه می ‌شوند، به جای اينكه بپرسند "چه روشی را ديگران تا به‌حال براي حل اين مسأله به من آموخته‌اند؟" از خود می ‌پرسند: "به چند روش مي‌توانم به آن نگاه كنم؟"، "چگونه می‌توانم به روشی نو به آن بنگرم؟" و "به چند روش مختلف مي‌توانم آن را حل كنم؟"، آن‌ها با پاسخ‌هایی بسيار متفاوت، بعضا غيرمتعارف و حتی منحصربه‌فرد، به مسأله جواب می دهند. يك متفكر آفرينشگر (در پاسخ به سوالی كه بيان كرديم)، ممكن است بگويد سيزده را به روش‌های مختلف می ‌توان بيان كرد و به راههای مختلف نيز مي‌توان آن را نصف كرد.

 

با تفكر آفرينشگرانه، شما به آفرينش تمامی رويكردهای قابل‌ تصور می ‌پردازيد و كمرنگ‌ترين رويكردها را همچون واضح‌ترين رويكردها، مدنظر قرار می دهيد. در واقع اراده و تلاش برای كشف تمامی روش‌های ممكن ـ حتی بعد از اينكه راهی مطمئن و قطعی پيدا شده باشد ـ بسيار مهم است. از انشتين پرسيدند، فرق تو با يك فرد معمولی (متوسط) چيست؟ او گفت اگر از فردی معمولی بخواهيد سوزنی را در انبار كاه بيابد، او با اولين سوزنی كه می ‌يابد كار را پايان می ‌دهد و زحمت جستجوی كل انبار كاه برای يافتن تمامی سوزن‌های ممكن را به خود نمی ‌دهد. اما من تمام انبار را می ‌گردم تا همه‌ی سوزن‌های ممكن را پيدا كنم!

 

هرگاه فاينمن ـ فيزيكدان ـ در مسأله‌ای در می ‌ماند، راهبردهای فكری جديدی ابداع می ‌كرد. او متوجه شده بود كه راز نبوغش در اين توانايی اوست كه می ‌تواند بدون توجه به انديشه متفكران گذشته نسبت به يك مسأله، روش‌های تازه‌ای را برای انديشيدن بيافريند. او در برخورد با يك مسأله بسيار "راحت" برخورد می ‌كرد و در صورتی كه جواب خود را از يك راه به‌دست نمی ‌آورد، به‌راحتی چندين راه ديگر را در نظر می ‌گرفت تا بهرحال راهی بيابد كه تصوراتش را به حركت در آورد. او به‌طرز شگفت‌انگيزی، آفرينشگر بود.

 

فاينمن پيشنهاد كرد به‌جای آموزش "تفكر بازآفرين" در مدارس، تفكر آفرينشگری ياد داده شود. او معتقد بود يك استفاده ‌كننده موفق رياضيات، كسی است كه بتواند راههای جديد انديشيدن برای شرايط مورد نظر را ابداع كند. او اعتقاد داشت حتی اگر روش‌های سنتی برای حل يك مسأله، كاملا شناخته شده باشند، بهتر است هر كس از راه خود و يا از راهی جديد، به‌دنبال حل مسأله برود.

 

 معمولا مسأله "? = 3 + 29" را به اين دليل برای بچه‌های پيش از كلاس سوم دبستان مناسب نمی ‌دانند، كه نيازمند جمع پيشرفته (انتقال ارقام) است؛ ولی فاينمن معتقد بود كه بـچه‌هـای سال‌های آغازين دبستان هم می ‌توانند با دنبال كردن: 30، 31 و 32، مسأله را حل نمايند. در واقع يك بچه می تواند با نوشتن اعداد روی يك خط و شمردن فضاهای خالی بين آن‌ها به جواب برسد ـ روشی كه می ‌تواند برای فهم اندازه‌گيری ‌ها و كسرها نيز مناسب باشد. يك فرد می‌تواند با نوشتن اعداد بزرگتر در يك ستون و انتقال دهگان به ستون بعدی، اين كار را انجام دهد يا از انگشتان خود كمك بگيرد و يا حتی از جبر استفاده نمايد. فاينمن، آموزگاران را تشويق مي‌كند تا به بچه‌ها نشان دهند كه چگونه می ‌توان به كمك سعی و خطا، به چند روش مختلف راجع به يك مسأله فكر كرد.

 

انحراف توسط منشور تجربيات گذشته

 

نكته قابل ‌توجه اينست كه تفكر بازآفرين، جمود فكری افراد را تشديد می ‌كند. در واقع ما به همين علت غالبا در برخورد با مسايل جديدی كه مشابه تجربيات گذشته است ولی عمق ساختاری آن با مسايلی كه قبلا با آن‌ها مواجه شده‌ايم، متفاوت است، با شكست مواجه می ‌شويم. تفسير اين‌گونه مسايل از دريچه منشور تجربيات گذشته (طبق تعريف)، باعث سردرگمی ما خواهد شد. تفكر بازآفرين ما را به ايده‌های معمولی می ‌رساند نه به ايده‌های اصيل. اگر همواره مانند گذشته بينديشيد، هميشه همان چيزهايی را به‌دست می ‌آوريد كه تا بحال كسب كرده‌ايد.

 

در سال 1968 سوئيسی ‌ها همانند چندين قرن گذشته، صنعت ساعت را در سيطره خود داشتند و البته همين سوئيس بود كه در موسسه نيوكاتل خود، جنبش ساعت‌های الكترونيكی نوين را آغاز كرد. اما در همان سالی كه اين اختراع جديد براي اولين بار در همايش جهانی ساعت معرفی شد، از سوی تمامی ساعت‌سازان سوئيسی رد شد. آنان برمبنای تجربيات گذشته خود معتقد بودند كه ساعت‌های الكترونيكی، نمی ‌توانند ساعت‌های آينده باشند؛ چرا كه اين ساعت‌ها با باتری كار می ‌كردند و ياتاقان، شاه ‌فنر و چرخدنده نداشتند. اما شركت الكترونيكی سيكو در ژاپن، چشم از اين اختراع جديد برنداشت و كوشيد تا آينده بازار جهانی ساعت را متحول نمايد.

 

در طبيعت نيز، مجموعه ژنهايی كه قابليت تغيير نداشته باشند، نمی ‌توانند خود را با محيط و شرايط در حال تغيير وفق دهند. زمانی ممكن است خردی كه به‌صورت ژنتيكی به رمز درآمده است (نهادينه‌شده)، به حماقت مبدل گردد و عامل نابوده كننده حيات آن موجود گردد. فرآيند مشابهی می ‌تواند در وجود ما، به‌عنوان انسان، رخ دهد. همگی ما، مجموعه‌ای غنی از ايده‌ها و مفاهيم در وجود خود داريم كه بر پايه تجربيات گذشته‌مان شكل گرفته‌اند و ما را قادر می سازند تا زنده بمانيم و بدرخشيم. ولی اگر ما نيز خود را برای تغيير مهيا نكنيم، ايده‌های معمول‌مان به مرور زمان كهنه می ‌شوند و مزايای خود را از دست می ‌دهند. نهايتا اينكه، در ميدان رقابت از حريفان شكست می ‌خوريم و از ميدان بيرون مي‌رويم.

 

وقتی چارلز داروين، از سفر جزاير گالاپاگوس به انگلستان بازگشت، نمونه فنچ‌هایی را كه با خود آورده بود در اختيار جانورشناسان حرفه‌ای گذاشت، تا به‌درستی تعيين هويت شوند. يكی از برجسته‌ترين خبرگان، جان گولد بود. مهمترين نكته قابل توجه در اينجا، آن چيزهايي است كه براي داروين رخ داد اما براي گولد رخ نداد.

 

نوشته‌های داروين نشان می ‌دهد كه گولد او را به سراغ تمامی پرندگانی كه نامگذاری كرده بود، برد. گولد، دائما راجع به تعداد گونه‌های مختلف فنچ چانه می ‌زد. تمامی اطلاعات آنجا بود ولی او گيج شده بود كه بـايد چه بكند. فـرض وی اين بود كه خداوند يـك مـجموعه از پرندگان را آفريده است، پس بايستی نمونه‌های يك‌گونه پرنده از نواحی مختلف جهان، همه يكسان باشند. او هيچگاه به‌دنبال تفاوت‌های آن‌ها (به‌خاطر شرايط زيستی متفاوت) نگشت. گولد فكر می ‌كرد پرندگانی كه اين‌قدر متفاوت هستند، لاجرم بايد از گونه‌های مختلفی باشند.

 

آنچه قابل‌توجه است، تأثيرات كاملا متفاوت اين مسأله بر دو فرد است. گولد فكر كرد در مواجهه با شرايطی قرار گرفته است كه بايد به‌عنوان يك جانورشناس و رسته‌شناس خبره عمل كند، نه اينكه كتاب ناگشوده تكامل را كه در برابرش قرار دارد، ببيند. واقعيت اين است كه داروين هم نمی ‌دانست كه آن پرندگان، فنچ هستند. اما فردی كه دارای هوش، دانش و تخصص بود، نتوانست آن چيز نو را ببيند. در عوض، داروين كه دانش و خبرگی كمتری داشت، توانست با ايده‌ای كه از ذهنش تراوش كرد، نوع نگاه جديدی به عالم را خلق كند، كه ما كاری به درستی يا نادرستی آن نداريم.!!!

 

راهبردهای فكری نوابغ

 

نبوغ را می ‌توان همانند تكامل بيولوژيكی دانست كه نيازمند نسلی غنی و غيرقابل پيش‌بينی از گزينه‌ها و احتمالات متنوع است. به اين ترتيب، اين فكر است كه باعث استمرار بهترين ايده‌ها در راستای توسعه و ارتباطات آينده می ‌شود. جنبه ی مهم اين نظريه اين است كه شما بايستی ابزارهايی برای ايجاد تنوع در ايده‌هايتان در اختيار داشته باشيد و برای اثربخشی واقعی، اين تنوع بايد "كور" باشد. اين تنوع كور باعث عزيمت از دانش بازآفرينی (حفظی) به آفرينشگری می ‌شود.
پـژوهشگران فـراوانی قـصد تـوصيف و مستند سـازی روش تـفكـر نـوابـغ را داشته‌اند. آنـان بـا مطالعه و بـررسی دفـترچـه‌های خاطـرات، ارجـاعات، مكالـمات و ايـده‌های بـزرگترين متفكران جـهان كـوشيده‌اند تـا راهبـردهای ويژه تـفكر نوابغ و الگوهای فـكری آنـان را كه می ‌تواند گستره‌ی حيـرت‌انگيزی از ايده‌هـای بـكر و اصـيل را بيـافريند، كشـف نمايند.


هشت راهبرد مورد استفاده ی ابرخلاقان


اكنون، هشت مورد از راهبردهایی را كه در الگوهای انديشه ی نوابغ خلاق (در تاريخ علم، هنر، و صنعت) مشترك است، شرح مي‌‌دهيم :



1. نوابغ از دريچه‌های مختلف به مسأله نگاه می‌كنند.

 

نوابغ اغلب به دنبال يافتن نگرشی نو هستند كه تاكنون ديگران آن‌ها را برنگزيده‌اند. لئوناردو داوينچی معتقد بود كه برای كسب دانش راجع به قالب يك مسأله، بايد ياد بگيريم كه چگونه آن را از راههای گوناگون، بازسازی كنيم. او اعتقاد داشت كه اولين نگرش ما به يك مسأله، به‌شدت متأثر از نگرش معمول و روزمره‌مان است. او مسأله خود را ابتدا از يك نگاه، بعد از نگاهی ديگر و بعد از نگاههای ديگر بازسازی می‌كرد. با هر تغيير، درك او از مسأله عميق‌تر و به‌همان اندازه به فهم اصل مسأله نزديك‌تر مي‌شد.

 

نظريه نسبيت انشتين، اساسا"، توصيف تعاملات بين چند نگاه مختلف است. روش تحليلی فرويد نيز به‌دنبال يافتن جزئياتی است كه با نگاه سنتی نمی‌توان آن‌ها را ديد. در حقيقت فرويد همواره در جستجوی يافتن زاويه نگرش كاملا جديدی بوده است.

 

يك انديشمند، برای حل خلاقانه يك مسأله، بايد در ابتدا رويكرد اوليه خود را كه برخاسته از تجربيات گذشته است، كاملا رها كند و مسأله را مجددا تصور و تخيل نمايد. نوابغ با اجتناب از نگاه يك سويه فقط به حل مسائل موجود (همچون ابداع يك سوخت سازگار با محيط ‌زيست) نمی‌انديشند، بلكه به كشف مسائل جديد نيز مي‌پردازند.

 
2. نوابغ افكار خود را به تصوير می‌كشند.

 

انفجار خلاقيت در عصر رنسانس به‌شدت متأثر از تدوين و توزيع دانش عظيم و گسترده نقاشی، طراحی و نمودارهايی همچون نمودارهای مشهور داوينچی و گاليله بود. گاليله در زمانی كه اكثر معاصران وی همچنان از رويكردهای متعارف رياضی و گويشی استفاده می ‌كردند، با نمايش تفكرات خود بر صفحه كاغذ ، انقلابی در علم ايجاد كرد.

 
نوابغ بعد از آنكه حداقل توانایی ‌های خاص گويشی را به‌دست می‌آورند، به‌دنبال افزايش مهارت‌های تصويری (ديداری) و تجسمی خود می‌روند تا بتوانند، اطلاعات را به روش‌های مختلف نمايش دهند. وقتی انشتين با مسأله‌ای مواجه می‌شد، همواره لازم می‌ديد تا موضوع خود را به تمامی روش‌های ممكن (همچون نمودارها) فرموله نمايد. او ذهنی بسيار تصويری داشت؛ و به‌جای انديشيدن در چارچوب‌های خشك استدلال‌های رياضی و گويشی، در قالب گزاره‌های تصويری و فضایی فكر می‌كرد. در واقع، او معتقد بود كه كلمات و اعداد (آن‌گونه كه آن‌ها را می خوانيم يا می‌نويسيم)، چندان نقشی در فرآيند تفكرش بازی نمی كنند.

 

3. نوابغ توليد می‌كنند.

 

يكی ديگر از ويژگی‌های متمايز نوابغ، باروری و استعداد توليد سرشار آنان است. توماس اديسون، 1093 اختراع ثبت نموده و همچنان سرآمد مخترعين است. او برای تضمين بهره‌وری گروهش، برای همه اعضا سهميه ايده تعيين كرده بود. سهميه شخصی خود او، حداقل يك اختراع كوچك در هر 10 روز و يك اختراع بزرگ در هر 6 ماه بوده است.

 

باخ، هر هفته‌ يك آواز می‌سرود، حتی اگر مريض يا بی‌حال بود. موتزارت، بيش از 6000 قطعه موسيقی خلق كرد. انشتين هم اگرچه بيشتر به‌خاطر مقاله خود در باب نسبيت مشهور است، ولی 248 مقاله ديگر نيز منتشر كرده است. تی‌اس اليوت، چندين پيش‌نويس برای "برهوت" تهيه كرد كه ملقمه‌ای از پيام‌های خوب و بدی بود كه به‌ناگاه به شاه‌قطعه تبديل شدند. مطالعه‌ای كه دين كيت سايمونتون از دانشگاه كاليفرنيا روی 2036 دانشمند انجام داد، نشان‌ داد كه معتبرترين دانشمندان، فقط آثار گرانقدر خلق نكرده‌اند، بلكه انبوهی از كارهای بد و نامطلوب نيز داشته‌اند و از حجم عظيم و كميت كار آنان، كيفيت نيز سر برآورده است.


4. نوابغ، تركيباتی بديع می‌آفرينند.

 

سيمونتون دركتاب "نابغه علمی" خود (1989)، تصريح می‌كند كه نوابغ، به‌جای اينكه صرفا كارها را بر اساس ذوق و استعداد انجام دهند، بيشتر تركيبات بديع و نو می‌آفرينند. يك نابغه نيز همچون يك كودك بسيار بازيگوش كه با مجموعه‌ای از بلوك‌های ساختمانی سرگرم می شود، دايما در حال تجزيه و تركيب ايده‌ها، تصاوير و افكار به روش‌های مختلف در ضميرهای خودآگاه وناخودآگاه خويش است.

 

معادله ی انیشتین را در نظر بگیرید : E=MC2 . انشتين مفاهيم انرژي، جرم و سرعت نور را اختراع نكرد. در عوض، با تركيب اين مفاهيم در قالبی نو، توانست جهانی را كه ديگران نيز می‌ديدند، به روشی متفاوت ببيند. قوانين وراثت كه علم ژنتيك نوين بر پايه آن بنا شده، برخواسته از نظرات يك كشيش اتريشی بنام گروگر مندل است كه رياضيات و زيست‌شناسی را تركيب كرد تا علمی نو بيافريند.


5. نوابغ، روابط را تقويت می‌كنند.

 

اگر الگویی از تفكر، نشانگر نبوغی خلاقانه باشد، همانا متأثر از توانایی كنار هم گذاشتن موضوعات نامرتبط است. اين توانایی در بهم ربط دادن مقولات مجزا، نوابغ را قادر می‌سازد تا چيزهایی را ببينند كه ديگران نمی‌توانند ببينند.

 

 داوينچی سعی كرد تا رابطه‌ای بين صدای زنگ و سنگی كه در آب می‌افتد، ايجاد كند. اين نكته، باعث كشف اين اصل شد كه صدا همچون موج حركت می‌كند. درسال 1865، اف.‌اي. ككوله، شكل حلقوی مولكول بنزن را در خيالات خود، در قالب ماری تجسم كرد كه دُم خود را گاز می‌گيرد. ساموئل مورس، به‌خاطر ناتوانی در توليد سيگنال‌های تلگرافی كه بتوانند از يك قاره به قاره ديگر برسند، به‌ستوه آمده بود. تا اينكه روزی مشاهده كرد كه اسب‌های چاپار را در ايستگاهها تعويض می‌كنند و كوشيد تا ارتباطی بين ايستگاههای اسب‌های چاپار و سيگنال‌های قوی پيدا كند.

 
6. نوابغ به تضادها می‌انديشند.

 

فيزيكدان و فيلسوف معروف، ديويد بوهم، معتقد بود كه نوابغ از اين جهت قادرند افكاری متفاوت داشته باشند كه می‌توانند دمدمی مزاجانه بين مقولات متضاد يا موضوعات ناسازگار حركت نمايند. آلبرت روتنبرگ محقق معروف در زمينه فرآيند خلاقيت، نيز متذكر وجود همين توانایی در اكثر نوابغ ـ همچون انشتين، موتزارت، اديسون، پاستور، كونراد و پيكاسو ـ شده است و آن را در كتاب خود، "الهه نوظهور : فرآيند خلاقيت درهنر، علم و ساير زمينه‌ها" (1990) شرح می‌دهد.
فيزيكدان معروف، نيلز بوهر اعتقاد داشت كه وقتی شما همزمان خود را در مواضع متضاد نگاه می‌داريد، افكار خود را معلق كرده و نتيجتا ذهنتان به سطحی جديد منتقل می‌شود. معلق بودن ذهن، امكان می‌دهد تا ذكاوتی فرای تفكر ساده وارد عمل شود و قالبی نو خلق نمايد. اين چرخش و گردش مابين تضادها، شرايطی را ايجاد می‌كند كه ذهن شما آزادانه به زوايای ديد جديد دست يابد. توانایی بوهر در تصور دوگانه نور در قالب ذره و موج، باعث شد تا او به درك و تدوين "اصل مكملي" برسد. اختراع يك سيستم عملی روشنایی توسط توماس اديسون، ناشی از تركيب سيم ‌پيچی مدارات موازی با رشته‌هاي مقاومت بالا در لامپ‌هايش بود ـ چيزی كه در نظر ديگر انديشمندان، غيرممكن تلقی می‌شد. در حقيقت ديگران چنين تركيبی را عملا ناسازگار فرض می‌كردند. از آنجا كه اديسون می‌توانست پرش بين دو چيز ناسازگار را بپذيرد، توانست رابطه‌ای را ببيند كه سرانجام منجر به كشف بزرگ او شد.


7.نوابغ، استعاری می‌انديشند.

 

ارسطو، استعاره را نشانه نبوغ می‌دانست و معتقد بود فردی كه می‌تواند شباهت‌های دو مقوله متفاوت هستی را درك كرده و بين آن‌ها پيوند برقرار كند، گوهری گرانقدر در اختيار دارد. اگر چيزهایی نامشابه، از چند منظر و رويكرد، مشابه باشند،از مناظر ديگر نيز می‌توانند مشابه‌ تلقی ‌شوند.

 

 الكساندر گراهام‌بل، عملكرد داخلی گوش را با يك پرده محكم فلزی لرزان مقايسه كرد و اين مقايسه به اختراع تلفن انجاميد. انشتين بسياری از قوانين مجرد خود را از رخدادهای مشابه طبيعی برداشت می‌كرد و توضيح می‌داد؛ رخدادهایی همچون پارو زدن در يك قايق يا ايستادن در ايستگاهی كه قطاری از آن می‌گذرد.

 

8. نوابغ خود را برای فرصت‌ها مهيا می‌كنند.

 

ما هرگاه مبادرت به انجام كاری می‌كنيم و شكست می‌خوريم، به‌ناگاه با شرايطی نو مواجه می‌شويم. اين اولين اصل حادثه خلاق است. ممكن است از خود بپرسيم چرا من در اين كار شكست خوردم؛ كه البته سوالی منطقی است. ولی حادثه خلاق، سوال متفاوتی را پيش‌روی ما می‌گذارد: ما چه كرده‌ايم؟ پاسخ به اين پرسش از طريقی نو و غير منتظره، اقدامی خلاقانه و اساسی است. اين، خوش‌شانسی نيست، بلكه بينشی خلاقانه در بالاترين مرتبه است.

 

الكساندر فليمينگ، اولين پزشكی نبود كه در مطالعه باكتری‌های كشنده، متوجه كپك‌های ظرف كشت ميكروب (كه در محيط باز قرار گرفته بود) شد. كمتر پزشك خوش‌شانسی پيدا می‌شود كه به‌جای دور ريختن اين ظرف، آن را "جذاب" بداند و به آن به ديده يك "فرصت" بنگرد. اين نگرش علاقه‌مندانه‌ی او، به كشف پنی‌سيلين منتهی شد. اديسون، وقتی در حال تفكر عميق راجع به چگونگی ساخت يك رشته كربنی بود، ناخواسته با تكه‌ای از خمير بتونه سرگرم شده بود، آن را می‌چرخاند و دور انگشتانش می‌پيچيد، لحظه‌ای كه نگاهش به انگشتانش افتاد، برق از چشمانش پريد و گفت: "كربن را مانند يك رشته بپيچ!". بی اف‌اسكينر، اين‌گونه بر اولين اصل روش‌شناسان علمی تكيه می‌كند: "وقتی چيزی برايتان جالب است، همه‌ چيز را رها كنيد و به مطالعه آن بپردازيد". وقتی فرصتی در می‌زند و ما مجبور به اتمام كاری از پيش تعيين‌شده هستيم، شكست‌های ناخواسته‌ی بسياری در زندگی‌مان رخ می‌دهد. نوابغ خلاق، منتظر دستاوردهای شانسی نمی نشينند، بلكه فعالانه به‌دنبال اكتشاف تصادفی می‌گردند.

 

 اين راهبردها را به‌كار بگيريد

 
نوابغ خلاق می‌دانند كه چگونه از اين راهبردهای فكری استفاده كنند و به ديگران نيز بياموزانند كه از آن‌ها استفاده كنند. جامعه‌شناس معروف، هريت زوكرمن، متوجه شد كه شش نفر از شاگردان انريكو فرمی (برنده جايزه نوبل)، همانند خود او موفق به دريافت جايزه نوبل شدند. ارنست لاورنس و نيلز بوهر نيز هر يك چهار شاگرد برنده جايزه‌ی نوبل داشتند. جی جی تامسون و ارنست رادرفورد نيز مشتركا 17 برنده جايزه نوبل را تربيت نمودند. اين برندگان نوبل، تنها نابغه نبودند؛ بلكه قادر بودند نبوغ را به ديگران نيز بياموزانند. بررسی‌های زوكرمن نشان می‌دهد تأثيرگذارترين بزرگان، علاوه بر محتوای فكری،الگوها و راهبردهای تفكر را نيز آموزش می‌دادند. بنابراين واضح است كه راهبردهای فكری را می توان آموخت.

درك، تشخيص و به‌كارگيری راهبردهای فكری مشترك بين نوابغ خلاق، شما را قادر مي‌سازد تا در زندگی كاری و شخصی خود، خلاقانه رفتار كنيد....



زندگی اجتماعی نوابغ :

 

تاریخ حسات انسان پر است از نا ملایمات و ناتوانی انسانها در درک و پذیرش یکدیگر، تجربه نشان داده اغلب انسانها چنان گرفتار سد ها و غالب های ذهنی خویش هستند که کاملا از اندیشیدن نسبت به مسائل و پدیده های نوین باز میمانند و حتی در مقابل آنان مکانیزم دفاعی میگیرند و آنها را پس میزنند.

نابغه و اندیشمند همان گونه که در پیش برشمردیم انسانی است که از بند سدها و غالب های ذهنی متعارف رها گشته و با دیدی تیز بینانه و نوین به جهان مینگرند.

 

این امر در زندگی اجتماعی نوابغ باعث میشود که آنها از سوی توده ی عوام و یا حکومت مداران به عنوان انسانی ساختار شکن و تحول جو شناسایی شوند و چون آنها نمیتوانند در هضم گفتار و کردار نوابغ برآیند معمولا یا او را از جامعه ترد مینمایند و یا به او انگ دیوانگی و نابخردی و گاها فریبکاری میزنند، و به این ترتیب در هر زمان این خادمان انسانیت را مورد شدیدترین شکنجه های روحی و جسمی قرار داده اند تا حدی که فشارهای روحی و روانی گاها موجب فروپاشی واقعی روانی و عاطفی نابغه و فیلسوف میشود.

 

نوابغ هرگز زندگی آرام و بی دردسری نداشته اند. زندگی آنها همیشه تحت شعاع بی درکی ها، مزاحمت ها و شک وتردیدها و شایعه ها بوده و میباشد. گاه برخی از این انسانهای والا و خودمدار در توصیف حال خویش در عصر حیاتشان به نگارش شکوه نامه ها و قطعه های ادبی پرداخته اند که خواندن آنها در جهت درس آموختن از تاریج و جلوگیری از تکرار آن نمیتواند خالی از لطف بوده باشد . اما صد افسوس که انسان این زمان گرفتار تکرار است و تکرار ....

 

به بیان پروفسور دکتر آقا ابراهیم میرزائی :

 

شخصیت روشنفکران بالاخص در کشورهای در حال رشد : در کشورهای در حال رشد ، روشنفکران تنها کسانی هستند که دردرون شرائط موجود اجتماعی احساس غربت و انزوا میکنند و این قطب های فکری باید دارای استقلال شوند و موجودیت آنها به عنوان هسته های اصلی همبستگی های اجتماعی از شعاع دخالتها و سوء ظن ها و شک و تردیدها بر کنار بماند ، ضمنا" باید یادآور شد اصل روشنفکری احساس عمیق مسئولیتها است نه نشخوار بیمارگونه اراجیفی آنگونه....

 

ما هم در بیان بایستنی شرایط نوابغ و روشنفکران چیزی بیش از این جمله نخواهیم گفت چون این بیان خود به تنهایی حق مطلب را عنوان داشته است.

 

اینک به شرح حالی برگرفته از کتاب طلوع ابر انسان که در وصف حال نیچه فیلسوف آلمانی نگاشته شده و تعمیم آن به زندگی و احوال مشابه تمامی روشنفکران و نوابغ و عارفان می پردازیم.....

 

زمان پيشرس به دنيا آمدگان هنوز فرا نرسيده است. فقط پس فردا از آن ما است. اين است دلداری نابغه و فیلسوف در سوگ خويش : (( عده ای پس از مرگ متولد می شوند )). نوابغ هميشه زودتر به دنيا می آيند و يا اينكه روياهايشان پيش از زمان خويش شكوفا ميشود و انديشه هايشان قبل از موعد مقرر به بلوغ مي رسد. اينان بدعتی در سير مستمر تاريخ ايجاد می كنند و همچون اولين ستاره شامگاهی ديدگان را خيره می سازند. جسمشان به واسطه سنگينی و تندی افكارشان فرسوده می شود و پيش از آنكه ثمره انديشه هايشان در (( فردا )) به گل نشيند در تالاب زندگانی امروز به گل می نشينند. شايد تا كنون وجه اشتراك نبوغ و جنون را در گذر تاريخ در مورد نوابغ تجربه كرده باشيم. نبوغ اساسا" عصيان بر عليه طبيعت و تمرد از اراده حيات است. چراكه نوابغ هميشه عجول و سركش و تا حد غير قابل تحملی در يكی از حالات و افعال خويش غير معمول و دچار نوع خاصی از جنون می شوند. يكی از مشخصات و مميزات آنها همين غير طبيعی بودن آنهاست و شايد طبيعت دارای چنين مشخصه بارزی است كه  نوع انسان اجتماعی آن را به ميل و هاضمه ی خود تغيير داده است. (( طبيعت نبوغ را فقط به عده معدودی مي دهد زيرا مزاج نوابغ مانع بزرگی برای راه عادی زندگی كه طالب توجه به جزئيات و امور آنی است می باشد )).

 

با اينحال آنچه را كه اكثريت توده بدان انس و الفتی يافته است معيار ارزيابي تمامي ارزشها قرار می دهيم. مطلوب اكثريت عوام وجهه صحيحی يافته است و هرچه آمرانه تر مطلوب تر مينمايد.! و از همين روست كه معمولا" نوابغ بدعت گزارانی هستند كه با سنت ديرين جماعت سر جنگ دارند. آنان تاريخ را دگرگون مي سازند و شايد اين تاريخ و گذشته ديرين آنان و گاه نياكان گمنام آنان است كه (( خون بهايشان را پرداخته است )) و زمينه مساعد ظهور و تجلي آنان در تاريخ را فراهم كرده است.

انديشه گستاخ و بي پرواي نیچه خود انديشه ای است كه تاريخ آبستن آن بوده است اما پيش از مامای زمان خود دست به كار زايش خود مي شود و گوی سبقت را از ديگر همسانان خود مي ربايد و چند سر و گردني و چند مرحله اي از روزمره گي پافراتر مي نهد. از اين رو پيش از زمان خود گام به آينده مي گذارد و از اين جهت انديشه و خاستگاه او نيز با ديگر مردمان روزمره و اكثريت توده متفاوت است. او در ميان شلوغي جمع و در زمان خويش تنها است و در سودای لحظه های گذشته و باشكوه و در آرزوی آينده ای تابناك در انتظاری غريب و نا مانوس به سر ميبرد. چرا كه زودرس به دنيا آمدگان را سنگيني ای است بر دوششان سنگيني مبهم و نا روشن. نيروی ثقل كثرت فهم های مسخره – حرف هاي پوك كه از كله هاي پوك و تو خالي فوران مي كند و در هواي جامعه (( مدرن ))! و مدني انسان امروزين پراكنده مي شود. به راستي تاب آوردن آن در نزد انساني از نوع انسان تنها – انسان راسخ و خود مدار دشوار است. هوائي سنگين و دمكرده كه با نفس آلوده باهوش هاي مزحك مسموم گشته است تنفس آن براي جان هاي آزاده مشكل است. نه از آن جهت كه تاب آوردن آن دشوار است – كه بوي تعفن و ناچيزي و بي مايگي مي دهد.انسانيتم يك تسلط بر خويشتن مداوم است. اما فیلسوف و عارف به تنهايي نياز داردند – منظورم اينست كه به خود يابي – بازگشت به خويش – تنفس هواي سبك و آزاد و فرح بخش ..... دل آشوبه از انسان – از (( ارازل )) همواره بزرگترين خطرشان بوده است. نتيجه اين امر آن است كه نابغه مجبور به گوشه نشيني مي شود و گاهي دچار جنون مي گردد. حساسيت مفرطي كه از راه شهود و خيال او را رنج مي دهد با عزلت و جفاي مردم توام مي شود و رابطه ذهن او را از حقايق مي گسلند. زودرس به دنيا آمدگان را دو سنگيني بر دوششان و باري است بزرگ بر كولشان. يك سنگيني ناشي از فهميدن و لمس كردن نفهمي هاي هم عصرانشان است و سنگيني دوم را درد نفهميده شدنشان است. به عبارت ديگر فهميده نمي شوند. زيرا هنوز زمان آنها فرانرسيده است. زيرا اين زمان و گذر تاريخ است كه بايد بستر و زمينه مساعدي را فراهم سازد. با اينحال من از اين مسئله پرده بر مي دارم كه هرگز (( از ارائه شواهد درباره خويش كوتاهي نكرده اند. اما ناهمآهنگي عظمت وظيفه شان و خردي همعصرانشان در اين حقيقت متجلي مي شود كه نه صدايشان شنيده شده و نه حتي چندان ديده شده اند. آنان به اعتبار خويش مي زيند)). اما مهمتر از همه زودرس به دنيا آمدگان را باري است بر كولشان و وظيفه و مسئوليتي است بزرگ بر دوششان – كه اكنون زود آمده اند و در شامگاه بامداد حياتشان قرار دارند – براي گذر از ناملايمات و سرسختي زمانه مي بايست از سوئي با زمانه خويش بجنگند و از سوي ديگر با خويش گلاويز شوند. از آنجا كه مي فهمند و در گذر زمان قرار دارند و نمي توانند چون اكثريت تن بر خواست و رواديد زمان بسپارند بايد با خويش گلاويز شوند و خويشتن را زمين گير سازند تا پا بر خويش از خويش فراز يابند. و آنگاه كه بر خويش چيره گشتند سروقت فهميده شدنشان است. اين بار گلاويز شدن با خواست عموم براي دگرگوني و جايگزيني ارزشهاي موجود و مسلط بر زمانه است تا اينكه فهميده شوند.(( زمان آنان هنوز فرا نرسيده است )). عده اي پس از مرگ متولد مي شوند...... اما اگر امروز انتظار داشتن گوشها و دستهائي براي حقايق خود را داشته باشیم در تضاد كامل با خود خواهیم بود. اين كه امروز صدايشان شنيده نمي شود - اين كه امروز هيچ كس نمي داند چگونه از آنها بياموزد نه تنها قابل درك است حتي به نظرم درست مي آيد.......  براي فهميده شدن زودرس به دنيا آمدگان زمان درازي است كه بايد سپري شود. اما پيش از آنكه آيندگان آنها را دريابند و بفهمند آنها در زمره گذشتگانند. با اين حال گذر زمان هويت و مقام آنها را در آينده برملا خواهد ساخت.

 

انديشه هاي آنها پيش از اينكه فهميده شود كمانه مي کند. پيش از اينكه به هدف اصابت كند رو به خاموشي مي گذارد. اما جاودانه ترين نورها نور ستاره هائي است كه در زمانهاي دور رو به خاموشي و احتضار نهاده است و اكنون شاهد تلا لو آن هستيم. اين دوران خاموشي و سكوت همچون ستاره پر فروغي است كه پس از انفجار و مرگ فراروي خويش و آيندگان را نورباران خواهد ساخت كه آيندگان را دست گيري خواهد كرد. بيرون كشيدن چيزي از ژرفاي ديروز براي وضوح و رويت حقايق فرداها و فردائيان. اما براي امروز چيزي جز سكوت و خاموشي – جز انديشه اي سربسته و نامفهوم و حقيقتي پنهان نخواهد بود. نه اينكه به راستي چيزي براي گفتن نباشد – نه اينكه اصلا" حقيقتي بيان نشود و انديشه اي رها نشود – بلكه هنوز زمانه اش فرا نرسيده و معده ها در توانائيشان نيست تا در هضم و لمس آن برآيند. پيش رس به دنيا آمدگان معمولا براي امروز چيزي ندارند. گرچه گفتني ها را گفته اند اما پيش از اصابت كمانه رفته است و صاحب انديشه را قرباني ساخته است. آنها با انديشه هاي خويش با آگاهي تمام از نوع خطر آن پاي در خطر نهاده اند و جان بر سر آن باخته اند. آنها نيك دريافته اند كه در امروز مرده اند تا در آينده ها زندگاني كنند. چرا كه آنها متعلق به امروز نيستند. گرچه پيوندي با گذشته دارند اما از آن پاي به فراسوي امروز تا آيندگان تاخته اند. چرا كه : (( هر چه مي گذرد بر من بيشتر چنين مي نمايد كه عارف در مقام انساني كه ناگزير از آن فردا و پس فرداست خود را همواره با امروز خويش در ستيز يافته است و مي بايد بيابد : دشمن او همواره آرمان امروز بوده است )). آري زودرس به دنيا آمدگان ستارگاني هستند كه پيش از امروز درخشيده اند و در امروز خاموش و باري ديگر بر آسمان فردا خواهند درخشيد. (( رعد و برق نيازمند زمان است – نور ستارگان نيازمند زمان است. رويدادها گرچه روي داده باشند باز براي اينكه ديده و شنيده شوند نيازمند زمانند )). فاصله و زماني كه براي فهميده شدن نياز است – برد انديشه و مسافتي كه طي مي شود : يعني گذر از مراحل بلوغ – از خردي به كلان رسيدن – از خودي فروتر به خودي برتر شدن. يعني گذر از عوامانگي و روزمرگي زمان و مردمان زمانه امروز تا وقت و زمانش فرارسد. (( عده اي پس از مرگ متولد مي شوند )) اين است دلداري پيش رس به دنيا آمدگان در سوگ خويش : (( من مي توانم نغمه اي بخوانم و مي خواهم آن را بخوانم. گرچه در خانه خالي تنها هستم  بايد آن را براي شنيدن خود بخوانم )).

پيش رس به دنيا آمدگان به واسطه آنكه هنوز زمانه آنها فرا نرسيده است ناگزير در دنياي امروز تنهاييند. انديشه هايشان بسان آذرخشي بر آسمان بي بار و بي آرمان امروز مي درخشد و تا آينده هاي تاكنون پيش بيني ناشده كشيده مي شود تا شايد آيندگان را روشني بخشد.  

 

(( احساس سوختن به تماشا نمی شود

آتش بگير تا که ببينی چه می کشم ))


 

|+| نگارش شده توسط شهاب ابراهیمی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 22:11 |
خدائی که ربوده شده !!!
خدائي كه ربوده شده
 

 چه سكولار باشيم و چه كافر، چه بي اعتقاد و چه ضد مذهب، اين واقعيت را نمي توانيم انكار كنيم كه ميليون ها ميليون انسان در اين كره خاكي بوجود خدا باور دارند و هر يك راهي خاص خويش را بسوي او مي جويند. در اين ميانه، بسياراني كوشيده اند تا در مورد چرائي«خدا باوري» انسان، از ديدگاه هاي اختصاصي خود، توضيحاتي در خور عقل بيابند. روشن است كه چنين كوششي اغلب از ناحيه كساني صورت گرفته و مي گيرد كه خود از اين باور بر گذشته و از بيرون به آن، بصورت پديده اي عيني، نگريسته اند و مي نگرند.

از آن كس گرفته كه مي گويد تا بيماري و فقر و دربدري و مرگ هست، و تا بي «چاره» گي هست، انسان چاره ي كار خويش را در تصوري كه از آفريننده و پرورنده ي خود دارد مي جويد و به آن پناه مي برد، تا آن كس كه ـ در همين اواخر ـ نياز به خدا را در يكي از «ژن» هاي آدمي مي يابد كه آن «نياز از سر بيچاره گي» را بصورت شناسه هاي دي.ان.اي ـ بر زمينه ي برنامه هستي شناختي ما ـ در خود مضمر كرده است، همگي، به انسان خداباور همچون موجودي در خور مطالعه مي نگرند كه رويائي و سودا زده است و نيازهايش را به خيالات، و خيالاتش را به مجموعه اي به نام «يزدان شناخت»، ترجمه نموده و، بر حسب شناسائي فردي و شخصي خود، با آفريننده خويش سر و كار پيدا مي كند.

در مقابل اين نگاه بي باور اما آدم منتشر خداباور هرگز به عوالم خود بعنوان يك امر بيروني درخور مطالعه نگاه نمي كند، بين خود و این عوالم جدائي قائل نمي شود و براي اثبات وجود آنچه در سر دارد دليل و برهاني نمي طلبد. مثل آنجا كه شاعر معاصري همچون احمد شاملو با مردم سخن مي گويد و هشدارشان مي دهد كه «از شب هنوز مانده دو دانگي» و خود، در بند ديگري از شعر «با چشم ها...»، از قول مردم مي نويسد كه: «اين گول را ببين كه روشني آفتاب را / از ما دليل مي طلبد.» يا، در سخن حافظ، «آن شد كه بار منت ملاح بُردمي / گوهر چو دست داد، به دريا چه حاجت است؟»

 براستي هم، براي ميلياردها انسان خداباور، اثبات وجود خداوند نيازي به استدلال ندارد. آنان در اعماق جان خويش حضور اين «در برابر چشم غايب از نظر» را درك مي كنند، به او عشق مي ورزند، از او مي ترسند، شرمنده ي اويند و، بقول سعدي، «به عذر گناه / روي به درگاه خداي آورند.» آنان مي توانند از ماجراهاي عجيبي كه برايشان پيش آمده، از نجات هاي معجزه آميز، از دعا هاي اشگ زده ي مستجاب شده و از الهام هائي كه ناگهانه به سراغشان آمده برايتان قصه ها بگويند. و شما اگر بكوشيد كه براي هر يك از اين تجربه هاي فردي دليلي خردپذير ارائه دهيد آنها نگاهي عاقل اندر سفيه به شما افكنده و در دل خود تكرار مي كنند كه «اين گول را ببين...»

و اگرچه من نمي دانم كه در فرداهاي دور چه خواهد شد اما، در چشم انداز تخيل من، زماني قابل تجسم نيست كه اكثريت آدميانش به وجود خداوند اعتقاد نداشته باشند. انگاري كه خدا با آدمي آمده و با او باقي خواهد ماند. چرا كه درد را مرهم، بيچارگي را چاره، و از خانه راندگي را مأوا است؛ معشوق و محبوب و معبود است؛ بخشاينده و مهربان، دليل راه گمشدگان، و پناه بي پناهان است؛ مي شود با او دوستي كرد، معامله كرد، بگردش رفت، خنديد و گريست. و چه كس مي تواند به ما بگويد كه خدائي با چنين كاركرد وسيع روانشناختي، اجتماعي و هستي شناختي را «بايد» از دل ها و مغزهاي آدميان بيرون كشيد؟ اين كار، حتي اگر بخواهيم، ممكن نيست.

اما مشكل آدمي از آنجا آغاز مي شود كه سازمان هائي، و آدمياني، بين او و خدائي به اين نزديكي فاصله هاي بعيد و جدائي هائي دردناك مي افكنند و به آنها مي گويند: شما را چه به گفتگو با خدا؟ شما را چه به راز و نياز با او؟ شما از كجا مي دانيد كه او چه مي خواهد و از شما چه انتظاري دارد؟ چه مي دانيد از چه كارهاي شما خوشش مي آيد و چه كارهائي خشمش را بر مي انگيزد؟ شما چگونه مي توانيد از امتحان خدا سرفراز بيرون آئيد اگر با جدول هاي خوب و بد او آشنا نباشيد و قوانين رفتاري و گفتاري و انديشگي مورد قبول او را ندانيد؟

و چه سخت است قرار گرفتن در برابر اين پرسش هاي دلشكن براي آدمي كه در جان خويش خدا باور است. اين پرسش ها در دل آدميان خداباور اضطراب ها و تلواسه ها و نگراني هائي را مي آفرينند كه همگي بنيادي هستي شناسانه دارند و پژواك هولناك خويش را تا اعماق روح و روان آدمي مي گسترانند؛ آنگونه كه از زبان حافظ شيراز بگويد كه: «چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم.»

و در اين بن بست هولناك و اين بيچارگي مضاعف، چاره آدم خدا باور چيست جز دست توسل زدن بدامان همان كساني كه اينگونه پرسش ها مطرح مي كنند، آن هم به طرز و لحني كه، هم به تلويح و هم به تصريح، چنين معنا مي دهد كه پاسخ اين پرسش ها را فقط ما مي دانيم  و كليد «علم» يزدانشناسي تنها در دستان ماست.

و اين «ما»، وقتي كه ضرورت حضور بظاهر گريزناپذير خود را جا انداخت، به همان واسطه اي مبدل مي شود كه بين انسان و خدا قرار مي گيرد. پيامبران فرمان هاي خداوند را «نازل» مي كنند و، در پي آنها، سازمان مذهبي و «دين كاران» معبدنشين سر بر مي كشند تا آدميان را بسوي او «ارشاد» كنند.

يكي شان حديث مي گويد، ديگري تفقه مي كند؛ يكي تفسير مي نويسد، آن ديگري توضيح المسائل منتشر مي كند؛ يكي مي گويد چون در برابر حق به نماز مي ايستي بايد دست ها را بروي سينه بر هم بگذاري؛ و آن ديگري اين كار را عيب مي داند و مي گويد چون در نماز مي ايستي دست هايت بايد در كنارت آويزان باشند. يكي مي گويد طواف دور كعبه را بايد شتابان انجام داد و آن ديگر فتوا مي دهد كه در طواف بايد با طمانینه گام برداشت. يكي شراب را خون پيامبر قوم خويش مي داند و در كليساها بدست خود به مؤمنان شراب مي نوشاند و آن ديگري كسي را كه لب به شراب زده باشد بر چهار راه شهر به ستون شلاق مي بندد. يكي از خدايش مجسمه مي سازد و آن پيكره را غرق طلا مي كند و ديگري همو را، بجرم بت پرستي، مهدورالدم مي خواند.

و اينگونه است كه انسان، در جستجوي خويش براي يافتن درمان دردهايش، يكباره خود را در تارعنكبوت مجموعه اي دست و پا گير به نام «مذهب» مي يابد كه ـ به نمايندگي خدا ـ تا خلوت حريم خانه با او راه مي آيد و حتي براي اينكه او كدام پايش را بايد اول در مستراح بگذارد فرماني دارد و تعداد كلوخه هاي سنگي را كه در بيابان مي شود خود را با آنها پاك پاك كرد مي داند و توضيح مي دهد. او براي هر قبر زيارت نامه اي، براي هر شب و هر صبح دعائي، و براي هر حاجت استخاره اي دارد.

و هرچه مذهب مسلط تر مي شود دره دهان گشوده بين انسان و خدا گسترده تر مي شود. در اين فاصله ديگر نمي شود با خداي مذهب به راز و نياز نشست و درد دل كرد؛ اين خدا اصلا از زبان فارسي خوشش نمي آيد و ترجيح مي دهد كه، بقول حافظ، «دهان پر از عربي» باشد. او حجت ها و آيت هائي دارد كه تو بايد «دو شاخه ات را به آن پريزها وصل كني» و از طريق آنها به «كارخانه برق حضرت باريتعالي» وصل شوي. اصلاً تو بايد، همچون يك سگ، بگذاري كه مجتهدي بر گردنت قلاده ببندد و تو «مقلد» او باشي و او «مرجع تقليد» تو.  و تو حتي نمي تواني از مجتهد مرده تقليد كني و دستورات مندرج در توضيح المسائل او را بكار ببندي، چرا كه تو سگ مجتهد زنده اي و بس. در واقع، از ديد اين «واسطه ها» ـ كه مي توانند ترا حتي به «وصال» خدا هم برسانند ـ اطاعت از فرامين و فتواهاشان تنها شرط رستگاري تو ست.

اما، در اين احوال، اين را هم حس میکنی که این خدا دیگر خدای قدیمی تو نیست. میبینی که حجت الاسلام ها و آيت الله ها او را از تو ربوده و در زيرزمين مسجد خويش پنهان كرده اند. با دريغ و درد در مي يابي كه خدايت را در سرزمين عجايب دينكاران گم كرده اي.

بنظر من اما اين اكتشاف همان لحظه ي تاريخي است كه تاريخ فرهنگ ما را آغاز كرده و شعله آتشي هر دم فروزنده تر را برافروخته كه در سراسر اعصار خون و كشتار و تزوير روشن مانده است. يعني، اگر نيك بنگري خواهي ديد كه تاريخ فرهنگ ما پر از شاعران و نويسندگان و هنرمنداني است كه، براي بازيافتن خداي گم شده بدست دينكاران مذاهب (ملايان، زاهدان، محتسبان، آيات عظام و غيره)، قيام كرده و، شجاعانه و انسان دوستانه، پرده از تزوير و رياي آنان بركشيده، «آداب و ترتيب» مجعول شان را نپذيرفته و كوشيده اند ـ در فرگشت اين افشاگري بزرگ فرهنگي ـ خداي گمشده ي انسان را به او برگردانند.

ياد آن داستان «موسي و شبان» مولانا به خير كه به كتاب هاي كودكي ما راه يافته بود و اكنون حتماً آن را با انبر گرفته و از كتاب هاي درسي اخراج كرده اند. يادتان هست كه «چوپاني ساده دل» چگونه با خداي خويش راز و نياز مي كرد كه «تو كجائي تا شوم من چاكرت، دستك بوسم، كنم شانه سرت، (و چون) وقت خواب آيد بروبم جايك ات»؟ و آنگاه موسي ـ آن پيامبر اولوالعزم خداوند ـ از راه مي رسيد و بر آن باورمند الكي خوش نهيب مي زد كه: «هاي... خيره سر شدي / خود مسلمان ناشده كافر شدي!» و برايش شرح ميداد كه حرف زدن با خدا آداب و ترتيبي دارد و نمي شود همينطور، ايلخي وار،با او به راز و نياز نشست. و آنگاه مولانا، در پيچشي دلكش، خود خدا را به صحنه وارد مي كند تا رسول خويش را شماتت كند كه، آخر مرد حسابي، تو به چه مجوزي «بنده ما را ز ما كردي جدا؟» و اين تذكر كه، اگر من ترا بعنوان رسولم انتخاب كرده ام، وظيفه و كاركرد تو را هم معين ساخته ام و «تو براي وصل كردن آمدي / ني براي وصل كردن...» و الي آخر؛ و موسي شرمنده به نزد چوپان بر مي گردد تا خبر دهد كه آداب بين دوستان ساقط شده اند و تو «هيچ آدابي و ترتيبي مجوي / هرچه مي خواهد دل تنگ ات بگوي.»

تاريخ فرهنگ ما تاريخ مبارزه با «دستگاه» مذهبي و مجموعه اي است كه به ناروا بر خود نام «روحانيت» نهاده و ادعاي ارتباط با عالم روح و غيب را دارد. هنرمندان و متفكران ما ـ هر كس به سهم خود و در حيطه كار خويش ـ كوشيده اند تا اين سازمان مزاحم و آن آدميان پنهان شده در پس آداب و ترتيب هاي دست و پاگير را رسوا كنند. بقول حافظ «رياي زاهد سالوس جان من فرسود / قدح بيار و بنه مرهمي بر اين دل ريش».

آري، تاريخ فرهنگ ما تاريخ مبارزه با «آداب و ترتيب» هاي ساخته شده بدست حجت الاسلام ها و «توضيح المسائل» آيت الله هاست. و، به همين دليل، مي شود گفت كه تاريخ فرهنگ ما تاريخ كوشش انديشمندان ما براي باز گرداندن خداي فردي اشخاص به دل هاي زنگار گرفته ي آنان است.

حال، به گمان من، و از اين منظر كه بنگريم، متفكران و هنرمندان بزرگ ما، همواره مردماني «سكولار» بوده اند. چرا كه سكولاريسم هم، در گوهر خود، جز اين نمي كند؛ چرا كه سكولاريسم نيز مي خواهد واسطه ها را از بين خدا و انسان بردارد و خدا را به خلوت خانه هاي مردم برگرداند؛ چرا كه در گوهر سكولاريسم نه خدا انكار كردني است و نه انسان از خداباوري نهي مي شود؛ و چرا كه سكولاريسم هم، در كاركرد خود، مي كوشد تا با كوتاه كردن دست سازمان مذهبي و دينكاران كاسب از زندگي اجتماعي، انسان را به خداي دوست داشتني و خداي دوست داشتني را به انساني كه مي خواهد با او به عشق ورزي بنشيند برگرداند.

يعني، بر هر خرد پيشه اي آشكار است كه به ثمر نشستن اين كوشش با تسلط كليسا و مسجد و كنيسه بر زندگي اجتماعي مردم ممكن نيست. چرا كه تعدد مذاهب خود به معني وجود راه هاي بي شمار بسوي خداي فردي مردم است و، در نتيجه، نمي توان اجازه داد كه تنها يك مذهب معين، با در دست گرفتن قدرت سياسي، آداب و ترتيب خويش را بر همه ي خلايق جاري سازد.

و اگر چنين شود، كه متأسفانه در كشور ما شده است، آنچه پيش مي آيد همان وضعيتيي است كه حافظ آن را چنين برشمرده: «داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند؟: / پنهان خوريد باده! كه تكفير مي كنند، /  ناموس عشق و رونق عشاق مي برند / عيب جوان و سرزنش پير مي كنند./ گويند رمز عشق مگوئيد و مشنويد / مشكل حكايتي ست كه تقرير مي كنند. / مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب / چون نيك بنگري همه تزوير مي كنند.»

و احمد شاملو همان وضعيت را، با بلاغتي بگونه ي ديگر، چنين تشريح مي كند كه: «دهانت را مي بويند، دلت را مي بويند، عشق را ـ كنار تيرك راهبند ـ تازيانه مي زنند، قصابان ـ با كنده و ساطور ـ بر گذرگاه ها مستقر مي شوند، تبسم را از لب ها و ترانه را از دهان ها جراحي مي كنند.»

طرفه آنكه در اين «حكومت مقدس الهي»، آنكه بيش از همه در خطر مي افتد و آماج بلا مي شود، پيش از انسان خداباور، خود «خداي بخشنده مهربان» است. در اين وضعيت انسان ـ يعني، همچنان، همان چوپان ساده دل مولانا ـ  چاره اي ندارد جز آنكه، از يكسو، حافظ وار، پياله را در آستين مرقع پنهان كند و، از سوي ديگر، به نصيحت شاملو گوش فرا دهد كه هراسيده مي گويد: «هنگام كه ابليس پيروزمست، سور عزاي ما را بر سفره مي نشيند، خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد...»

چرا كه آن «ابليس»، بنام خدا، براي كشتن خود خدا آمده است.

 


 م

 الله

میم

در اسفار سخون سفر پیدایش کتاب آدم هر آدم نگاهبان

آفرینش به سپندار آتش وجود و هر آدم زاویه ی خود با خدا دارد

ال راهبر

ال هادی

ال حفیظ


 راهبر جان هر آدم را آزاد در رابطه ی خود با خدا میداند...

 

|+| نگارش شده توسط شهاب ابراهیمی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 11:15 |
نظرات مردمی

با سلام. به علت ساخت دوباره ی این وبلاگ و پاک شدن نظرات همراهان و بازدیدکنندگان عزیز در این وبلاگ تصمیم دارم برای حفظ و استفاده ی همگان از آن نظرات ارزشمند در این قسمت به قرار دادن نظرات پیشین بازدیدکنندگان این وبلاگ تا تاریخ ۲۰/۲/۱۳۸۷ بپردازم. امید دارم تا مقبول همگان واقع شود.


|+| نگارش شده توسط شهاب ابراهیمی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 12:34 |
قضاوت کن بر خود ای انسان

 

بزرگترین لحظه ی حیات انسان وقتی است که خود مور